كـــــــيمـــــــيا

خــــــــــــــــــــــــــدای من... اگـــــــر تـــــــو دســــــــــــت مــــــــــــرا بگــــــــــــیری ، هــــــــــــیچ کــــــــــــس مــــــــــــرا دســــــــــــت کــــــــــــم نمیگــــــــــــیرد . . .

حرمت . . .


ﻭﻗﺘـــــﯽ ﺍﺯ ﯾـــــﻪ نفر ﻣﯿـــــــﺮنجی

ﺣﺘـــﯽ ﺍﮔﻪ ﺑﮕــــﯽ ﺑﺨـــــﺸﯿﺪی

ﯾﻪ ﭼــــﯿﺰﯼ ﺗﻪ ﺩﻟــــﺖ ﻣﯽ ﻣـــﻮﻧﻪ

ﮐﯿـــــــﻨﻪ ﻧﯿـــﺴﺖ . . .

یه ﺟــــــــﺎﯼ ﺯﺧـــــمه

 ﯾﻪ ﭼﯿــــــﺰﯼ ﮐﻪ ﻧﻤﯿـــﺬﺍﺭﻩ ﺍﻭﺿـــﺎﻉ ﻣﺜﻞ ﻗﺒــــﻞ ﺑﺸــــه

ﻫـــــﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺗﻼﺵ ﮐﻨــــﯽ و ﺧﻮﺩﺗﻮ ﺑﺰﻧﯽ ﺑﻪ ﺍﻭﻥ ﺭﺍﻩ

ﻭ ﺑﮕﯽ "ﻧـــﻪ" ﺑﯽ ﻓﺎﯾـــــــﺪﻩ ﺳﺖ

 ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺍﯾﻦ ﻭﺳـــــﻂ ﺍﺯ ﺑﯿــــﻦ ﺭﻓﺘـــــه ﻭ ﺟﺎﯼ ﺧــــﺎﻟﯿــــﺶ ﺗﺎ ﻫﻤﯿـــــﺸﻪ ﺩﺭﺩ ﻣﯿﮑــــﻨﻪ

ﯾــــﻪ ﭼﯿـــــــﺰ سنگین ﻣﺜـــــــل
    

    ""ﺣـــــــــﺮﻣـــــﺖ ""

+ نوشته شده در 1394/10/24 ساعت 10:22 توسط 7415963 |  (12) نظر


بریده ام . . .





بانو جان .!

راست می گفتی اینجا همه

زخم که ببینند

نمک می پاشند

اینجا کسی نیست

که با لحنی گرم و آشنا بگوید:

سهمِ تو از شعرهایت

این روزهایِ سرد و بی عاطفه نیست! 

می خواستم انصراف بدهم

از این گاه نوشت هایی که

آخر تنها نظاره گرِ مرگِ شمعدانی هاست

اما نمی دانم شاید جایی دور

کسی حوالیِ زخم هایِ با من آشنا

چشم انتظار چند کلام

چای دارچین و خندیدن و امید است

نمی دانم .

بریده ام .. چند روزی ست من از این دنیا 

از این آدمها

از این همه حسادت هایِ بی جا

از این همه بغض خفه شده در بیخ گلو 

از این تلخ خنده ها

بریده ام 

بریده ... ! 



+ نوشته شده در 1394/8/9 ساعت 12:1 توسط 7415963 |  (30) نظر


مرد که باشی . . .

 

مــــردان هـــم قــــلب دارنــــد . . .


فقط صدایش، آهسته تر از صدای قلب یک زن است!


مرد ها هم در خلوتشان برای عشقشان گریه میکنند!


شاید نـــــدیـــــده باشـــــی؛


اما همیشه اشک هایشان را در آلبوم دلتنگیشان قاب میکنند!


هر وقت زن بودنت را میبینم؛


سینه ام را به جلو میدهم، صدایم را کلفت تر میکنم...


تا مبادا، لرزش دســــت هایم را ببینی!!!


مرد که باشی، دوست داری، از نگاه یک زن مــــرد باشی...

 

نه بخاطر زورِ بازوها بلکه به خاطـــــر...


تکیه گاه بودنت...


به خاطـــــر مرهم بودنت...


به خاطـــــر امنیت آغوشت...



+ نوشته شده در 1394/6/6 ساعت 16:10 توسط 7415963 |  (28) نظر


یک دقیقه سکوت . . .


یــــــــک  دقیقه سکوت ! 

 

بخاطر تمام آرزوهایی که درحد فکر ماندند...

بخاطر شب هایی که با اندوه سپری کردیم

بخاطر قلبی که زیر پای کسانی که دوستشان داشتیم، له شد

بخاطر چشمانی که همیشه بارانی ماندند

یک دقیقه سکوت!

به احترام کسانی که شادی خود را با ناراحت کردنمان بدست آوردند

بخاطر صداقت که این روزها وجودش فراموش شده است

بخاطر محبت که بیشتر از همه مورد خیانت واقع گردید

یک دقیقه سکوت!

بخاطر حرف هایی که هیچ وقت گفته نشد

برای احساسی که همیشه نادیده گرفته شد ...



+ نوشته شده در 1394/5/8 ساعت 16:21 توسط 7415963 |  (33) نظر


او "مرد" است...



ﺍﻭ " ﻣــﺮﺩ " ﺍﺳﺖ


ﺩستهایش ﺍﺯ ﺗﻮ زبرتر ﻭ ﭘﻬﻦ ﺗﺮ ﺍﺳﺖ...


ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺗﻪ ﺭﯾﺸﻰ ﺩﺍﺭﺩ...


ﺟـﺎﻯ ﮔﺮﯾــﻪ ﮐﺮﺩﻥ، ﻣﻮﻫﺎﯾﺶ ﺳﻔﯿﺪ میشود...


ﺍﻭ ﺑﺎ ﻫﻤــﺎﻥ ﺩستهای ﺯﺑﺮﺵ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﻣﯿﮑﻨﺪ...


و ﺑﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﺻﻮﺭﺕ ﻧﺎﺻﺎﻑ ﻭ ﻧﺎﻣﻼﯾﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ می بوسد ﻭ ﺗﻮ ﺁﺭﺍﻡ ﻣﯿﺸﻮﻯ...


به او سخت نگیر..!


او را خراب نکن..!


ﺍﻭ ﺭﺍ "ﻧﺎﻣــــﺮﺩ" ﻧﺨﻮﺍﻥ..!


ﺁﻧﻘﺪﺭ او را با ﭘﻮﻝ ﻭ ﺛــﺮﻭﺗﺶ اندازه نزن..!


ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧــــﺦ ﺑﺪﻩ ﺗﺎ ﺯﻣﯿﻦ ﻭ ﺯﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﺪﻭﺯﺩ...


ﻓﻘــــﻂ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺭﻭﺭﺍﺳﺖ ﺑﺎﺵ ﺗﺎ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺖ ﺑﺮﯾﺰﺩ...


آن مردی که صحبتش را میکنم، خیلی تنهاتر از زن است..!


ﻻﮎ ﺑﻪ ﻧﺎخنهایش ﻧﻤﯿﺰند ﮐﻪ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺩﻟﺶ یک ﺟﻮﺭﯼ ﺷﺪ،


ﺩست هایش را ﺑﺎﺯ کند، ﻧﺎخنهایش را ﻧﮕﺎﻩ کند ﻭ ﺗﻪ ﺩﻟﺶ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ ﺧﻮﺷﺶ ﺑﯿﺎید..!


ﻣﺮﺩ، ﻣﻮﻫﺎﺵ ﺑﻠﻨﺪ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺗﻮﯼ ﺑﯽ ﮐـﺴﯽ هایش ﮐﻮﺗﺎﻫﺶ کند ﻭ ﺍینگونه با همه ی دنیا لج کند..!


ﻣﺮﺩ نمیتواند ﻭﻗﺘﯽ ﺩﻟﺶ ﮔﺮﻓﺖ، به دوستش زنگ بزند، یک دل سیر گریه کند و سبک شود..!


ﻣﺮﺩ، ﺩﺭﺩﻫﺎیش را ﺍﺷﮏ نمی کند، فرو می ریزد در قلبی که به وسعت دریاست...


یک ﻭقت هایی،


یک ﺟﺎﻫﺎﯾﯽ،


ﺑﺎﯾﺪ ﮔﻔﺖ:


"میم" مثل " مرد "



+ نوشته شده در 1394/4/22 ساعت 14:47 توسط 7415963 |  (20) نظر


مراقب رفتارتان باشید . . .





 

بعضی وقتا


اینقدر دلت از یه حرف میشکنه


که…


حتی نای اعتراضم نداری


فقط نگاه میکنی و


بی صدا…


میشکنی….





گاهی آدم ته میکشه،


ساعت شنی نیست که سر و تهش کنی…


آدم گاهی تموم میشه؛


تموم…!!!





آدم ها زود پشیمان میشوند…


گاهی از گفته هایشان،


گاهی از نگفته هایشان…


گاهی از گفتن نگفتنی هایشان…


و گاهــی هم از نگفتن گفتنی هایشـــــــان…



+ نوشته شده در 1394/2/15 ساعت 18:56 توسط 7415963 |  (24) نظر


به سلامتیه همه ی باباهای دنیا...


عمری دست میگرفت و


راه رفتن را در کنارش آموختیم...


چه نامرد و بی وجودیم. . .


حال که ما روی پا ایستاده ایم ،


او دست به دیوار قدم میزند. . .


آری ،


او "پدر" بود . . . .



ســـَــر ســُـفره چیزی نبود . . .


یــخ در پــارچ


و


" پدر " هــر دو آب شــدند !


چــه دنــیای بی رحمــیست . . .




دخـتــَــر کـه بــاشی


میـدونـی اَوّلــــیـن عِشــق زنـدگیـتــ پـــِدرتـه


دخـتــَــر کـه بــآشی میـدونـی مُحکــَم تــَریـن پَنــآهگــاه دنیــآ


آغــوش گــَرم پـــِدرتـه


دخـتــَــر کـه بــآشی میـدونـی مــَردانــه تـَریـن دستــی


کـه مـیتونی تو دستـِـت بگیـــری و


دیگـه اَز هـــیچی نَتــَرسی


دســــتای گَرم وَ مِهـــــرَبون پـــِدرتـه


هَر کـجای دنیـا هم بـــاشی


چه بـاشه چـه نبــاشه


قَویتــریـن فِرشتــه ی نِگهبـــان پـــِدرته





تکیه گاهی است که بهشت زیر پایش نیست . . .


اما همیشه به جرم پدر بودن باید ایستادگی کند و

 

با وجود همه مشکلات ، به تو لبخند زد تا تو دلگرم شوی . . .


که اگر بدانی چه کسی کشتی زندگی را از میان موج های سهمگین روزگار ،

 

به ساحل آرام رویاهایت رسانده است ؛

 

” پدرت “را می پرستیدی . . . 




....پیشاپیش روز "پدر" ،


اولین عشق یه دختر ،


و اولین قهرمان یه پسر ،


مبارک...



 

+ نوشته شده در 1394/2/4 ساعت 15:35 توسط 7415963 |  (14) نظر


صدای پا می آید...


سلام دوستان...


این دسته گلی رو که می بینید ،


تقدیم میکنم به "تو" بخاطر حضور "نازت"...


امیدوارم که حال همگی خوب باشه...


هیییییییییییییس!


یه لحظه همگی ساکت . . .


انگاری صدای پا میاد،


آره این صدای پاست و صدای پا به معنی رفتنه...


آره رفقا ، درست فهمیدین!


صدای پای منه، دارم میرم...


دائمی یا موقت بودنش معلوم نیست ،


اما فعلا آخرین تصمیم من اینه که تا بعد از کنکور نیام این ورا...


" صدای پا به معنی همیشه رفتن نیست ، شاید که برگردم "


 .. 22 خرداد چقد زود نزدیک شد...       


ممنون از همه ی اونایی که با محبت هاشون ،


و با نظرات خوب و سازندشون ،


مهمترین عامل دلگرمی من تو فضای مجازی بودن...


خدای مهربون تو سوره ی غافر میفرمایند:


" آنگاه که دوست داری به آرزویت برسی T


به درگاهم دعا کن تا اجابت کنم.. سوره ی غافر/ آیه ی ۶۰ "


میخوام از همه ی "بامعرفتا" یه خواهشی بکنم:


یه قرار کوچولو با هم بزاریم.... 


تو این قرار هم فقط با معرفتاش حضور دارن...


قرار ما :

 


زمان : پنجشنبه شب ،


22 خرداد ،


راس ساعت22 ،


مکان : زیر آسمون خدا . . .



" یه دعای دسته جمعی ؛ برای موفقیت دسته جمعی "



...منتظرتون هستم...


+ نوشته شده در 1394/1/29 ساعت 17:15 توسط 7415963 |  (11) نظر


ماه من . . .




آغوش بالشت…


دست های عروسک…


شانه ی دیوار…


نگاه اینه…


خنده ی نقاشی شده تو…


بگو دیگرچطور دلم را گول بزنم؟…


طفلک فکر می کند تو را دارد…!

.

 

رو اندازم را با دستهایم، شبیه دستهایت درست می کنم…


می دانم…، شبیه شبیه نمی شود…


اما آرام می شوم وقتی محکم می گیرمش…

.


درد می کشم…


اما تو بخند…


دیدن غصه ات غم بزرگ تریست برای خودش..


طاقتش را ندارم…!

.

کنارت صدایم قطع می شود…


وقتی چشمانم التماس میکنند که بگذارم ،


جور تمام حرف های ناگفته را تنها به دوش بکشد…

.

دیوانه خطابم می کنند ،


وقتی بی هوا میان گریه هایم بلند بلند می خندم…



تو را حس می کنم که باز هم می خندانیم…


و چه خوب است این دیوانگی…!

.


چشمانت را نبند… التماست می کنم…


امروز حتی یکبار هم نگاهم نکرده ای…

.


خدایا


اعتراف کن…


بین خودمان می ماند…!


چه کسی را کنارت داری که می گویی تنهایم ولی بی نیازم…

.


چشم می گزارم و ثانیه ها را می شمارم…


بیا دست بگزار…


به خدا قسم نزدیکت نمی شوم…


خودت میدانی گرگی نیستم که سوختنت را ببینم…

.


فرشته ها هم حسادت می کنند…


وقتی از تو ، برای خدا می گویم…

.


می دانی ، جهنمی است دنیا بدون تو…


اگر قرار است بهشت هم بی تو باشد، راضیم به همین جهنم…


به خدا جهنم بزرگتر نمی خواهم…

.

.


لبخندت را نشانشان نده…


من ، خنجرشان را از پشت می بینم

.

 

صدایم که میزنی….


نه صدایم نزن ، نمیدانم با کدام صدا جوابت را بدهم…

.


ستاره های دیگر را خاموش کن….


آنقدر می درخشی که چشم دیدنشان را ندارم…

.


سرش داد بزن…!


قلبم را می گویم.


مهربان که نگاهش کنی ، با بهانه هایش عذابم می دهد…

.


جای کوه ، برایت جان می کنم…


تو فقط بمان
.


نگو نفس بکش…


نفس کشیدن هوا می خواهد…


مگر نمی دانی قلبم به جز هوایت ، با هیچ هوایی نمی سازد…

.


ستاره ها دورت حلقه می زنند و چشمک بارانت می کنند و


تو باز هم از آن لبخندهایی می زنی که دلم را می


لرزاند…


می دانی ماه من…


بی چشمک از روی زمین زیباتر دیده می شوی…

.

.


باچه رویی به خدا بگویم غم دارم؟!


وقتی،


تو را دارم….





+ نوشته شده در 1394/1/22 ساعت 13:3 توسط 7415963 |  (15) نظر


یا کریم . . .



موسی داشت بــــرای عبـــادت


بـــه کـــوه طور میرفـــت .


بین راه شخصـــی گفـــت :


بـــه خــــدایت بگـــو ،


اگــــر حاجـــتم را نـــدهد ؛ آبرویش را میـــبرم!

 

در منــــاجاتـــش ، نـــــدا آمــــد ،


بــــه بنـــده ام بگــــو ، حاجتش را دادیم!


در راه برگشـــت ، موسی ، به آن شخص رسیـــد ،


گفـــت: خــــدا حاجتت را داد ،


فقـــط بگـــو چطور میخواستــــی آبروی خــــدا را ببــــری؟


گفت : بــــه عـــزت و جلالــــش قســــم !


میـــخواستم دستـــم را قـــطع کـــنم ،


و در کوچـــه هـــا بـــه همــــه نشان بـــدهم ، و بگویــــم :


" ایـــــن دســــت بســــوی کــــریــــم بلنــــد شـــــــد و دســـت خــــالــــی برگشــــت. . . "

+ نوشته شده در 1394/1/15 ساعت 12:14 توسط 7415963 |  (24) نظر


روزهایتان بهاری و بهارتان جاودانه باد...





1426752075817537.jpg



نمی دانم چه سری است 


که امسال تحویل سال نیمه شب است


و تشییع مادر هم نیمه شب و فاطمیه. ...


شاید امسال نباید هفت سین چید 


و باید بر هفت سین گریست ..


امان از این هفت سین ....

سیلی به صورت
 

سینه پر از زخم
 

سر درد های مادر


  سقط محسن
 

سوختن بین در و دیوار


  سکوت مولا


  سقیفه. ...





خـداوندا !



ایـن روزها...



کاری بــکن ،



هیچ پــدری



پشــت ویتــریـن لبــاس هــای شــب عیـــد



با نگـاه بــه جـیــب هـایش شــرمنــده نــشــود . . . .


خدای مــن



خوب مــی دانی



برای یــک پدر ؛ یــک بابا



آنجا که نمــی توانـــد بـــرای فـــرزندش کــاری کند



آخــر دنـــیاســــت . . .


پی نوشــت :



ایــن روز و شـــب هـــا حواســـمـــان بــه دور و بــرمــان بــاشــد ...



یــک جــا غــروری شــکــستـه مــی شـــود تــا دســتی دراز شـــود.....










 

با خوبی ها و بدی ها،




هر آنچه که بود؛




برگی دیگر از دفتر روزگار ورق خورد،




برگ دیگری از درخت زمان بر زمین افتاد،




سالی دیگر گذشت...





امید که سال جدید برایمان کرداری نیک ,




گفتاری نیک و




پنداری نیک به ارمغان آورد ... 




آرزو دارم در پناه حضرت حق،




نوروزی که پیش رو دارید ،



آغاز آن روزهایی باشد که آرزو دارید ...





"روزهایتان بهاری و بهارتان جاودانه باد"



 




+ نوشته شده در 1393/12/23 ساعت 17:5 توسط 7415963 |  (53) نظر


خلقت زیبای زن...



از هنگامی که خداوند مشغول خلق زن بود، شش روز می‌گذشت.

فرشته‌ای ظاهر شد و عرض کرد: “چرا این همه وقت صرف این یکی می‌فرمایید؟”

خداوند پاسخ داد: “دستور کار او را دیده‌ای‌؟

باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند.

باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.

باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود.

بوسه‌ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.”

فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد.

“این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید.”

خداوند فرمود : “نمی شود!!، چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم.

از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند،

یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد.”

فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.

“اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی.”

“بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده‌ام.

تصورش را هم نمی‌توانی بکنی که تا چه حد می‌تواند تحمل کند و زحمت بکشد.”

فرشته پرسید : “فکر هم می‌تواند بکند؟”

خداوند پاسخ داد : “نه تنها فکر می‌کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد.”

آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.

“ای وای، مثل اینکه این نمونه نشتی دارد! به شما گفتم که در این یکی زیادی مواد مصرف کرده‌اید!!”

خداوند مخالفت کرد : “آن که نشتی نیست، اشک است.”

فرشته پرسید : “اشک دیگر چیست؟”

خداوند گفت : “اشک وسیله‌ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا‌امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش.”

فرشته متاثر شد: “شما نابغه‌اید ‌ای خداوند، شما فکر همه چیز را کرده‌اید، چون زن‌ها واقعا حیرت انگیزند.”

زن‌ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می‌کنند.

همواره بچه‌ها را به دندان می‌کشند.

سختی‌ها را بهتر تحمل می‌کنند.

بار زندگی را به دوش می‌کشند،

ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می‌پراکنند.

وقتی خوشحالند گریه می‌کنند.

برای آنچه باور دارند می‌جنگند.

در مقابل بی‌عدالتی می‌ایستند.

وقتی مطمئن‌اند راه حل دیگری وجود دارد، نه را نمی‌پذیرند.

بدون قید و شرط دوست می‌دارند.

وقتی بچه‌هایشان به موفقیتی دست پیدا می‌کنند گریه می‌کنند.

وقتی می‌بینند همه از پا افتاده‌اند، قوی و پابرجا می‌مانند.

آنها می‌رانند، می‌پرند، راه می‌روند، می‌دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستید.

قلب زن است که جهان را به چرخش در می‌آورد

زن‌ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند و می‌دانند که بغل کردن و بوسیدن می‌تواند هر دل شکسته‌ای را

التیام بخشد.

کار زن‌ها بیش از بچه به دنیا آوردن است،

آنها شادی و امید به ارمغان می‌آورند. آنها شفقت و فکر نو می‌بخشند

زن‌ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند.

خداوند گفت: “این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد!”

فرشته پرسید: “چه عیبی؟”

خداوند گفت: “قدر خودش را نمی داند . . .”


+ نوشته شده در 1393/12/17 ساعت 17:4 توسط 7415963 |  (44) نظر


تـــقـدیم بــه بــانــوی غــریب...


 

 

 

"مــــــــــــــــــــــادر" . . .

 

دو بــــخـــــــــش بیشــــــــــــــــــــــتر ندارد!

 

و مــــــــــــــا هـــــــــرچــــــــه مــے کشـــــــــــــــــیم،

 

از بخش دوم اســـــــــــــــــت . . .

 

"یــــــــــــــــا زهــــــــــــــــــــــرا"

 

 

 

 

از طــرف حــبیب...


تـــقـدیم بــه بــانــوی غــریب...


"حـــضرت فـاطمــه ی زهـــرا (س)..."


ای عـــلی...


تــو بــا "بــاز کــردنِ" دروازه ی بــزرگی...


واردِ قــلعـه ی خــیبر شــدی!!


امـــا فـــاطــمه!!!


بــا "بــــستــه شــدنِ" دری کــوچــک و چــوبی...


و شــکسـته شــدن ِ پــهلوی نــازنــینش...


وارد ِ قــــلـب هــای تــمـام ِ مـــومــنیـن شــد...!!!


پـــس خـــُرده مـــگیر...


اگـــر فـــاطـمه را از پـــدر و مــادرم بـــیشـتر دوســت دارم...



+ نوشته شده در 1393/12/13 ساعت 10:19 توسط 7415963 |  (34) نظر


تقدیم به همه کسانی که دعا کردند ....




تقدیم به همه کسانی که دعا کردند ....



خدایا...



دریافته ام کسی که میگوید "برایم دعا کن" از روی عادت نمیگوید..!



کم آورده است...



دخل و خرجش دیگر باهم نمیخواند...



صبرش تمام شده است...



ولی دردهایش هنوز باقی مانده است...



مهربانم...!



کاش میدانستی چقدر دردناک است،



شنیدن جمله "برایم دعا کن"



خدایا کمکش کن...



هنوز هم به معجزه کرامتت ایمان دارد....




+ نوشته شده در 1393/12/5 ساعت 9:55 توسط 7415963 |  (30) نظر


سرزمین واژه های واروونه...



اینجا سرزمین واژه های واروونه است:


جایی که "گنج" ، "جنگ" می شود


"درمان" ، "نامرد"


"قهقه" ، "هق هق"


اما "دزد" همان "دزد" است ، "درد" همان "درد" است


و "گرگ" همان "گرگ" 


آری سرزمین واژه های واروونه...


سرزمینی که "من" ، "نم" زده است


"یار" ، "رای" عوض کرده است


"راه" گویی "هار" شده است


"روز" به "زور" میگذرد


"آشنا" را جز در "انشا" نمی بینی


و چه "سرد" است این"درس" زندگی


اینجاست که "مرگ" برایم "گرم" می شود


چرا که "درد" همان "درد" است . . .



+ نوشته شده در 1393/11/28 ساعت 10:19 توسط 7415963 |  (33) نظر


ولنتاین مبارک!

 

 

 اگه عشقت "خداس" 


 کادوی ولنتاینت از همه جداس... 


      

 

+ نوشته شده در 1393/11/25 ساعت 9:28 توسط 7415963 |  (16) نظر


پیکت را بالا بگیر!


پیکت را بالا بگیر!


بزن به سلامتی آرزوهایی که هیچگاه لمسشون نکردی. . .


بزن به یاد رفیقایی که رفتند و تنهایت گذاشتند. . .


بزن به سلامتی عشقی که طالعش با تو نبود،


اما تو هنوز هم دوستش داری. . .


بزن به سلامتی شب هایی که تو در تنهاییت گریه کردی و ندونستی چرا. . .


بزن به سلامتی اون مستی که تلخیه مشروبش،


از همه ی زندگی نکبتی شیرین تره. . .


بزن به سلامتی دوستانی که از پشت خنجر زدند. . .


بزن به سلامتی دلی که اسمش دله نصفش آهه نصفش گله. . .


بزن به سلامتی کسی که حرفای ناگفته زیاد تو دلشه،


ولی به پای حرفای بقیه میشینه. . .


بزن به سلامتی اونی که عاشق دل دوست دخترشه نه تنش. . .


بزن به سلامتی اونی که میدونی هیچ وقت نمیتونی بهش زنگ بزنی،


ولی بازم دلت نمیاد شمارشو پاک کنی. . .


بزن به سلامتی پسرا نه به خطر ریش و قدشون به خاطر معرفتشون. . .


بزن به سلامتی دخترا نه به خاطر چشمای ناز و پوستای صافشون،


به خاطر قلبای پاکشون. . .



بزن به سلامتی اونی که گفت"دوستت دارم" اما تا آخرش با تو نموند. . .

 

و...


بزن به سلامتی خودم نه به خاطر حرفام،


به خاطر اینکه مرهم ندارم، واسه دردام. . .





+ نوشته شده در 1393/11/20 ساعت 16:54 توسط 7415963 |  (19) نظر


خدا..

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در 1393/11/14 ساعت 12:31 توسط 7415963 |  (6) نظر


مرد باش، تنها باش، نجیب باش، عاشق باش!


اگه مردی،


"مَرد بمون"...


اگه نیستی،


"نامَردی نکن"...



اگه تنهایی،


"تنها بمون"...


اگه نیستی،


"تنهاش نذار"...



اگه نجیبی،


"نجابت کُن"...


اگه نیستی،


"هرزگی نکن"... 



اگه عاشقی،


"عاشق بمون"...


اگه نیستی،


 "حُرمتِ عشقو نَشکَن"...



 

+ نوشته شده در 1393/11/14 ساعت 12:13 توسط 7415963 |  (5) نظر


پیام بهزاد فراهانی به دخترش گلشیفته:



در یکی از صفحات فیسبوک 



منتسب به بهزاد فراهانی ،




نامه ای خطاب به گلشیفته فراهانی منتشر شده است.



 در این نامه آمده است: 



"تو را دخترم نمیخوانم ،



چرا که هنر را با عریانی اشتباه گرفتی .



تو را دخترم نمی نامم ،



چرا که هویت آریایی را در اندام لخت خود به سخره گرفتی..
 


تو را چه بگویم ،


که از هنر و فهم تنها حیوانی ترین راه را برای اعتراض یافتی ،
 


فرزند فرهنگ باخته ام ،


من برخودم لعنت فرستادم که یادم رفت برایت شاهنامه بخوانم ،



از کوروش و زرتشت بگویم ،


لعنت به من که کنار بازیگری ،



بازی زندگی را یادت ندادم ،


که چنین رسوایی را برای آریایی به بار آوردی ،



دیدن اندام عریانت ، زانوانم را لرزاند ،



فرزند ، چه بر سر هویت متعصب ایرانی آوردی ،



کاش مرده بودم و اندام برهنه و نگاه بی رنگت ،


در دستان مردم دست به دست نمیشد .



کاش تو اعتراض باشرفت میکردی .


نه با اندامت ،



که فقط یک پدر را خرد کردی .



با من چه کردی



ای غریبه …!"


+ نوشته شده در 1393/10/27 ساعت 10:1 توسط 7415963 |  (11) نظر


من دخترمـــــــــــــــــــــــ


sms dustet daram:(


من دخترمـــــــــــــــــــــــ

 

جنــــس نیســـــتم


تـــا برای خریـــــدم به مغـــــازه بروی


"زیر خاکــــی ام"


کشــــــفم کــــن!
.


بـــــام نیســـــتم


تا برای هــــواخوری به ســـــراغم بیــــایی


"آســــمانم"


پــــرواز را بـــــیاموز


.
ســــاحل نیــــستم


تـــا روی ماســــه هایش آفــــتاب بگیری


"دریـــــایم"


دل به دریـــــا بزن


.
روزنــــامه نیـــــستم


که بخوانــــی و روی نیمکـــــتی جا بگــــذاری


"کتــــابم"


من را زندگــــی کن


.
ســــیگار نیــــستم


که بکـــشی و تــــمامم کــــنی


"اکــــسیژنم"


من را نفـــــس بکــــش


.
حـــوا نیســــتم


تا از بهـــشت بــــیرون ات کــــنم


"زنــــم"


اگر مـــی توانـــــی مــــرد بـــــاش


مـــــرد ..



+ نوشته شده در 1393/10/21 ساعت 13:54 توسط 7415963 |  (12) نظر


میلاد پیامبر مبارک!


گرْ چـه اَز لُطفِ پدَرْ وارِ عَـــــلـــــــــــــــــى سَرشارَم

هَر چِه دارَم زِ غُلامىِ مُحَـــــــــــــــــــمَّد "ص" دارم...


میلادِ رَسولِ اَکرَم "ص" مُبارَکــــــــــــ :)


+ نوشته شده در 1393/10/18 ساعت 14:46 توسط 7415963 |  (9) نظر


غرور فروردینی غوغا میکند!


ﻣﯿﮕﻦ ما فروردینی ها ﻣﻐﺮﻭﺭﯾﻢ ...


ﻭﻟﯽ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻦ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﯾﻢ،


ﻫﻤﻪ ﻏﺮﻭﺭﻣﻮﻧﻮ ﺯﯾﺮ ﭘﺎﻣﻮﻥ ﻣﯿﺬﺍﺭﯾﻢ ...

ﻣﯿﮕﻦ ﻣﺎ ﺧﻮﺩﺧﻮﺍﻫﯿﻢ ...


ﻭﻟﯽ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻦ ﺍﮔﻪ ﮐﺴﯽ ﺭﻭ ﺩﻭﺱ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﻢ،


ﻫﯿﭽﮑﺴﯽ ﺭﻭ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺍﻭﻥ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﯾﻢ ...

ﻣﯿﮕﻦ ﻣﺎ ﺯﻭﺩ ﺩﻝ ﻣﯽ ﺑُﺮﯾﻢ ...


ﻭﻟﯽ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻦ ﮐﺴﯽ ﺭﻭ ﮐﻪ ﺩﻭﺱ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﻢ،


" ﺍﺯ ﺩﻝ ﻧﺮﻭﺩ " ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﺩﯾﺪﻩ ﺭﻭﺩ ...

ﻧﻪ ...


ﻫﻨﻮﺯ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﮐﻪ ﺁﺩﻣﺎ "فروردین ﻣـــﺎﻫـــﯽ" ﻫﺎ ﺭﻭ ﺑﺸﻨﺎﺳﻦ...


+ نوشته شده در 1393/10/17 ساعت 19:33 توسط 7415963 |  (4) نظر


تاریخ تولدت مهم نیست!



تاریخ تولدت مهم نیست، 


تاریخ "تبلـــورت" مهمه ...!


اهل کجا بودنت مهم نیست ،


"اهــل و بـه جـا" بودنت مهمه ...!


منطقه ی زندگیت مهم نیست ، 


"منطــق زنـدگـیت" مهمه...!


وگذشته ی زندگیت مهم نیست ؛


"امــروزت" مهمه


 که از چه گــذشتـه ای و


 چه چیزی برای فــرداهایت میسازی...



+ نوشته شده در 1393/10/15 ساعت 20:37 توسط 7415963 |  (8) نظر


من دخترم...

 

من دخترم!


من از نسل لیلی ام...


من از جنس شیرینم...


در وجود مادری رشد کرده ام و روزی کودکی در وجودم رشد خواهد کرد،


من دخترم...


با تمام حساسیت های دخترانه ام


با تلنگری بارانی می شوم


با جمله ای رام می شوم


با کلمه ای عاشق می شوم


با فریادی میشکنم


با پشت کردنی ویران می شوم


به راحتی وابسته می شوم


با پیروزی به اوج می رسم


هنوز هم با عروسک هایم حرف میزنم


هنوز هم برایشان لالایی می خوانم


هنوز هم با مداد رنگی خانه رویاهایم را به تصویر می کشم


هنوز هم با وعده شکلات داروهایم را می خورم


من دخترم...


پر از راز،


هرگز مرا نخواهی دانست،


هرگز سرچشمه ی اشکهایم را نمی یابی،


هرگز مرا نمی فهمی،


مگر از نسلم باشی


مگر از جنسم باشی


"من دخترم"


از نسل لیلی ...


از جنس شیرین ...




+ نوشته شده در 1393/10/10 ساعت 11:48 توسط 7415963 |  (3) نظر


شیرین بهانه بود!


شیرین بهانه بود!


فرهاد تیشه می زد تا باور نکند،


حرف مردمی را که میگفتند: 


"دوستت ندارد..."




+ نوشته شده در 1393/10/8 ساعت 22:21 توسط 7415963 |  (7) نظر


بی کسی، بد کسی نیست!

 

 

مدت هاست. . .


که نه به آمدن کسی دلخوشم ،


و نه از رفتن کسی دلگیر...


خودمانیم!


بی کسی هم عالمی دارد...

+ نوشته شده در 1393/10/3 ساعت 14:27 توسط 7415963 |  (8) نظر


من زانو نمی زنم...



گیرم که باخته ام !

اما کسی جرات ندارد به من دست بزند،

یا از صفحه بازی بیرونم بیندازد،

شوخی نیست، من شاه شطرنجم ..


تخریب میکنم آنچه را که نمیتوانم باب میلم بسازم..

آرزو طلب نمیکنم، آرزو میسازم..


لزومی ندارد من همانی باشم که تو فکر می کنی ،

من همانی ام که حتی فکرش را هم نمی توانی بکنی!


لبخند می زنم و تو فکر میکنی بازی را بردی ،


اما هرگز نمی فهمی من با هر

کسی رقابت نمی کنم!


زانو نمی زنم،


حتی اگر سقف آسمان ،

کوتاهتر از قد من باشد !

زانو نمی زنم،

حتی اگر تمام مردم دنیا روی زانوهایشان راه بروند !

"من زانو نمی زنم"





+ نوشته شده در 1393/9/29 ساعت 21:36 توسط 7415963 |  (4) نظر


نجابت...


به سلامتــــی دختـــــــــــــــری

که وقتــــی عشقشو می بینـــه دلش پــر میکشـــه بپــره تو بغلــش

ولی نجــابتش نمیـــذاره...

به سلامتــــــــــی پســـــــــــری

که حتی یه بارم به خودش اجازه نداد

دستــش به عشـقش بخوره...

"ولی پاش بیفتـــه دستـاشو واسه عشقش میده"



+ نوشته شده در 1393/9/25 ساعت 12:55 توسط 7415963 |  (6) نظر


خود را "ارزان" نفروشید...


ﺧﻮﺩﺗﺎن ﺭﺍ ﺳﻔت ﺑﭽﺴﺒﯿﺪ !


ﻗﺪﺭ ﺧﻮﺩﺗﺎن ﺭﺍ ﺑﺪﺍﻧﯿﺪ ....


ﺍﺭﺯﺍن ﻧـَﻔـُﺮﻭﺷﯿﺪ ﺧﻮﺩِﺗﺎن ﺭﺍ ؛


بہ ﻟﺒﺨﻨﺪے ، بہ ﺣﺮفے ، بہ ﻧﻘلے ، بہ ﻫﺪیہ ﺍے ، بہ ﺍﻧﺪکـ ﺗﻮﺟهے ...


ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ ﺗﻼش ﮐﻨﺪ . ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ ﺑﺮﺍے بہ ﺩﺳت ﺁﻭﺭﺩﻧﺘﺎن ﻫﺰﺍﺭ ﺭﺍﻩ ﺭﺍ ﺍﻣﺘﺤﺎن ﮐﻨﺪ .


ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ ﻗﺪﺭﺗﺎنﺭﺍ ﺑﺪﺍﻧﺪ ، ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ ﺑﻬﺎﯾﺘﺎن ﺭﺍ ﺑﭙﺮﺩﺍﺯﺩ .


ﺁﺩﻣﻬﺎ ﭼﯿﺰﻫﺎے ﻣﻔت بہ ﺩﺳت ﺁﻣﺪﻩ ﺭﺍ ﻣﻔت ﻫم ﺍﺯﺩﺳت مے ﺩﻫﻨﺪ !


"ﮔــِــــــﺮﺍن" ﺑﺎﺷﯿﺪ !

آدمہا شبیہ حرفهایشان نیستند ...


ساده لوح نباش !




+ نوشته شده در 1393/9/20 ساعت 12:54 توسط 7415963 |  (2) نظر